فرد در برابر نوع
شناخت درست و به دور از پیشداوری از انسان های اطرافمان پیش نیاز برقراری یک ارتباط صحیح و انسانی با آنهاست.شناختی که فقط با دقت در جزئیات رفتاری و فکری هر فردی به دست می آید.این پست به یکی از موانع به دست آوردن چنین شناخت درست و مسئولانه ای می پردازد یعنی قضاوت در مورد فرد از روی برچسب های عام ِمعمول و مرسوم اجتماعی ونه ویژگی های فردی او.
طبقه بندی انسان ها از روی ملیت، زبان، مذهب، رنگ پوست، محل زندگی، شغل، جنسیت، سن، تحصیلات و ... علیرغم هر فایده ای که در ارائه ی تحلیلی علمی از جامعه در علوم انسانی داشته باشد، این خطر را برای رفتار فردی ما در زندگی روزمره دارد که ممکن است معیار قضاوت مان را در مورد افراد با پیش ذهن های تعصب آلود و غیردقیق به خطا و بیراهه ببرد. جوامع قدرت مدار و سلسله مراتبی تاکنونی با ترفندهای مختلف به دنبال سرکوب هویت فردی انسان ها و مقید کردنشان به مقدرات جمعی بوده اند.یکی از ملزومات این مساله طبیعی و ازلی - ابدی جلوه دادن قشربندی های رایج جوامع بر مبنای نابرابری های اجتماعی بوده است. بحث من به هیچ وجه انکار تفاوت های واقعا موجود بین فرهنگ ها ،اقشار ، جوامع ، ملت ها و افراد نیست بلکه مساله این است که این طبقه بندی ها نه بر پایه ی تفاوت های طبیعی و توانایی و استعداد بلکه مبتنی بر میزان دسترسی به منابع قدرت و ثروت بوده است. طبیعی ست که "سلطه گر"(طبقه، کاست،ملت، قشر، جنس یا هر موجودیت اجتماعی دیگر) به دنبال تحمیل مذهب، اخلاق و ارزش های مورد نظر خود به "سلطه شوندگان" باشد.برای اینکه زیردست بودن کسی یا ملت و عقیده ای را توجیه کنی چه راهی بهتر از ناتوان و پست و مضحک جلوه دادن آن.ملت های ستمگر بقیه را وحشی و بی ارزش می دانند، سفید سیاه را تحقیر می کند، مذاهب رنگارنگ فقط پیروان خود را صاحب حق می دانند، مردسالاری زن را به اشکال مختلف سرکوب می کند، بزرگ سالاری کودک و جوان را صغیر می خواند و... .
بسته به جایگاه اجتماعی مان این شاخص ها درون هر کدام از ما نهادینه می شود.و ناخودآگاه آنها را پذیرفته و اموری بدیهی می پنداریم.ملاک قضاوت ما در مورد افراد بر این اساس قرار می گیرد و با دیگران نه به خاطر انسان بودن شان بلکه با توجه به پول و ملیت و مذهب و مدرک دانشگاهی و جنسیت و ... ارتباط می گیریم."باکلاس" بودنش را به این ارزش ها ربط می دهیم.زبان و لهجه و رنگ پوست را به تمسخر می گیریم.به صرف زن بودن کسی "ضعیفه"اش می خوانیم.آن یکی چون کودک است حرفش را جدی نمی گیریم و کسی را که مدرکش پایین تر از ما باشد آدم به حساب نمی آوریم.(انگار که پول دادن و مدرک خریدن خیلی هنر می خواهد!) اول به دنبال مدل ماشین طرف هستیم بعد اگر همه چیز روبراه بود از آرزو ها و دل نگرانی هایش می پرسیم.(اساساً اگر بپرسیم) و... .
به سادگی می توان با ترک و فارس و کرد و عرب و ... نامیدن یک نفر یا از روی مذهب شناسنامه ای اش یا دیدن روپوش پزشکی بر تن کسی و زن یا مرد بودنش یا مدرک دانشگاهی او یا ماشینی که سوار می شود حکم کلی صادر کرد و از آن به بعد به جای مراجعه به خصلت های فردی او برای شناختن اش به پیش ذهن های انباشته در ناخودآگاه و خودآگاه خود مراجعه کنیم. طبع راحت طلب و ذهن از خود بیگانه ی انسان امروز همین را می طلبد ولی این شیوه ی برخورد با یک همنوع به هیچ وجه انسانی نیست.به نظر من این شیوه ی برخورد نه تنها ظلمی در حق کسانی ست که طبق این ارزش گذاری های جعلی در مراتب پایینی قرار می گیرند بلکه به شیوه ی دیگر به بالایی ها هم ضربه ی خود را می زند. چه جنبه مثبت اش و چه منفی آن هر دو به نادیده گرفتن فردیت و هویتی می انجامد که درون فرد جای دارد و زیر خروارها نشانه ی ظاهری مدفون شده و گوش کسی بدهکار شنیدن حرف دلش نیست.الان می فهمم که معتقدان به عرفان ذن چرا می گویند برای شناخت هر چیزی اول باید نفی اش کرد.باید نام و ظاهرش را از ذهن دور کرد تا به عمق آن دست پیدا کنیم.
با تعمیم و کلی گویی، شخصیت و هویت فردی همدیگر را پشت برچسب های مرسوم و معمول حبس نکنیم. اگر شعار آزادی و آزادیخواهی سر می دهیم یادمان باشد که معیار آزادی در هر جامعه ای آزادی فرد و ایجاد شرایطی ست که هر انسانی به دور از ظلم و تبعیض و فشار جمع، هویت فردی خود را شکوفا کند. خودمان را به دور از عناوین و برچسب هایی که اغلب نقشی هم در به دست آوردن شان نداشته ایم به دیگران بشناسانیم و با دوری از تعصب و پیش ذهن هایی که داریم اجازه دهیم دیگران نیز با خود واقعی شان با ما برخورد کنند. "فرد" را مقهور "نوع" و الفاظ کلی و نامشخص نکنیم.حرفم را با سخنی از کافکا تمام می کنم که می گوید : "در عشق و در هر سحر دیگری همه ی مناسبات وابسته به یک کلمه است. لفظ کلی و نامشخص "زن" باید جای خود را به لفظ دقیق "این زن" بدهد. مفهومی که نوع را می رساند باید تبدیل به مفهومی شود با قدرت یک سرنوشت .
دلهره ی ویرانی*
تا آن دو قطره ی باران دیشب
فرو چکند از شاخه ی یکدست سبز نارنج
من و تو هنوز با هم خواهیم بود؟
*عنوان پست برگرفته شده از"... در شب کوچک من دلهره ی ویرانی ست..." فروغ فرخزاد
آرزو
"...و این بند بندگی، و این بار فقر و جهل
به سرتاسر جهان، به هر صورتی که هست
نگون و گسسته باد، نـگون و گسسته باد ..."
پرسش
دو تخته سنگ عاشق در دو سوی دره
چند سال یک بار
به هم می گویند:
دوستت دارم؟
روزگار غریب
خواندن وبلاگ دهه ی شصت بهانه ای شد که آن روزها در ذهنم مروری دوباره شود و اینکه تصمیم بگیرم گوشه ای از آنچه که به یاد می آورم اینجا بنویسم. تلخی این پست تقصیر من نیست ، گناه تلخ شدن کام شما به گردن گردانندگان چرخ آن روزگار.
دهه ی شصت برای نسل ما بدون شک اثرگذارترین دهه ی عمرمان بوده و خواهد بود. وقتی شاملو آن"روزگار غریب "را می سرود من دو سه سال بیشتر نداشتم و وقتی این دهه به پایانش رسید نوجوانی هم در حال تمام شدن بود.می گویند بخش عمده ی شخصیت هر کسی در کودکی و نوجوانی شکل می گیرد. با این حساب من ثمره ی دهه ی شصتم. یکی از بچه های "نسل سوخته". نسل آتش و دود، نسل غضب و قهر، نسل نمایش های دروغین و زور و اجبار.
هنوز هم گاهی خواب آن سال ها را می بینم و ترس و خشونت و خشکی اش را که در جانم خانه کرده هر روز این طرف و آن طرف می برم.ترس های کودکی ظریف و حساس که عشق اش "مسافر کوچولو" بود( "شازده" را در راستای تغییر نام های اول انقلاب و برای اینکه ذهن بچه ها خدای نکرده منحرف نشود "مسافر" نام داده بودند.) وشاید باور نکنید ورد زبانش نام متبرکی که نمیدانست چیست و فقط رنگ سفیدش را در ذهن تصور می کرد: نام صلح.(آدم ها با شرایط بار می آیند.بچه ای که جنگ را ندیده از صلح چه می داند؟)
اگر بسیاری فقط نامی از جنگ به گوششان خورده ( و خوشا به سعادت شان) ما در بدترین جای ممکن در آن زمان (غرب کشور) جنگ را زندگی کردیم و آوارگی اش را به دوش کشیدیم. پدر و مادر جوانم مجبور بودند بچه هایشان را از این شهر به آن شهر و از این زیر زمین به آن زیر زمین به دندان بکشند. برای بمباران ما لازم نبود هواپیما هوا کنند، هر سرباز تازه کار عراقی که هوس مشق نشانه روی می کرد می توانست خانه و زندگی مردم را به طرفه العینی با شلیک خمپاره ی 120 به تلی از خاکستر بدل کند. بوی پیاز داغ و باروت و خون درهم بود و جنگ کسب و کارهر روز مردم.
کلاس درس مان در طول سال چند بار جا به جا می شد.از زیر زمین تنگ و تاریک یک مسجد به اتاقی در طبقه ی اول یک ساختمان اجاره ای و از آنجا به یک کارگاه قالی بافی درست در نقطه ای که فاضلاب خانگی شهرخارج می شد. یادم نمی رود لحظات بعد از بمباران را که اگر بمبی ، خمپاره ای،چیزی آنطرف ها خورده بود چطور مادرها با ضجه و فریاد و به خیال اینکه به کلاس درس بچه ها خورده روی سرمان خراب می شدند و به زور هر کس جگرگوشه اش را با خودش می برد تا حداقل به خیال خودش مواظبش باشد.(چه درسی چه کشکی)یا مگر می شود فراموش کنم چطورخشکم زده بود و دهانم از وحشت باز مانده ، وقتی صحنه ی اعدام چند نفر را در ملاء عام به نمایش می گذاشتند و سر و صورت قربانیان را با زغال سیاه کرده بودند. ظلم از این آشکارتر به روح و روان یک کودک،یک انسان؟
ما که آنوقت نمی فهمیدیم چه خبر است بیچاره آنها که عقل و سن شان به این قد می داد که سیاست آن سال ها را بفهمند.از این منظر وبلاگ دهه ی شصت شاید برای آنها جذبه اش بیشتر باشد. با پست های طولانی میانه ی خوبی ندارم. از آن سال ها بسیار گفته اند و بیشتر هم خواهند گفت.حوصله ها تنگ شده.حرفم را نگفته تمام می کنم.
با چشمانی خیس "دهه ی شصت" را خواندم.چشمانی که انگار در آن روزها جا مانده اند، اغلب ترسان، مضطرب، اشک آلود... .
پرداختن به اخلاق/برتولت برشت
کمتر کاری دیده ام که برای اخلاق انسان مضرتر از پرداختن به اخلاق باشد.کسانی می گویند: راستی را باید دوست داشت، به وعده وفا نمود و در دفاع از نیکی ها مبارزه کرد. ولی درختان نمی گویند: سبز باید بود و میوه را راست به سمت زمین رها کرد و وقتی که باد می گذرد زمزمه در برگها انداخت.
