اسباب کشی

از این خانه و افتضاحات مکرر پرشین بلاگ دلم گرفت.به آدرس جدید بیایید:

http://rahayane.blogsky.com/

  
نویسنده : امیر ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

در تمام شهر نیست یک فریاد

حرفی برای گفتن نیست.این رابطه یک طرفه است.مگر با شما حرفی هم می شود زد با آن رگ های باد کرده ی گردن تان وقتی از جان دادن برای خاک پاک میهن می خوانید. راستی:" فاضلاب حوزه ها به کجا می ریزد؟ تیمم با خاک مدائن(بغداد) مکروه است یا جائز؟خاک تفلیس و کرمان کدام پاک تر است وقتی با چشمانی از حدقه در آمده تاریخ ِ نظام پادشاهی را مویه می کنند؟ سفر قندهار از کجا می گذرد؟... ."

 وقتی پیامک های تان می رسد که جملاتی قصار از اینجا و آنجا دزدیده و زیرش نام پادشاهان هخامنشی یا زرتشت را نوشته اید خاطرم از خاطره ی مزدکیان ِ تا گردن در آهک ِ مذاب ِ موبدان و نوشیروان عادل فرو رفته ،می سوزد.برایم خنده دار است که پول تان را به جیب نجیب میقاتی عرب* می ریزید اما سیدحسن نصرالله را دشنام می دهید و همطراز با او عبدالوهاب البیاتی و غاده السمان ** را هم سوسمار خور می نامید.سر تا پا تناقضید و بی خردی. برای همین است که جوابی نمی گیرید.بین ما حرفی برای گفتن نیست.شما فقط از رو می خوانید.چون که چیزی از بر ندارید.هنوز باید سر کلاس "مکتب ایرانی" بنشینید و به آن معلم کذایی درس پس بدهید دوستان ناسیونالیست.امتحان عوامفریبی open book است و تقلب آزاد.

 

*میلیاردر لبنانی و سرمایه گذار ایرانسل که دوباره با حمایت حزب الله نخست وزیر شد.

** دو شاعر شاخص شعر معاصر عرب

  
نویسنده : امیر ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

دختر بس

نمی شناسمت؛نمی دانم چطور زندگی کردی و مُردی؟  دختر چندم خانواده بودی؟چند تا دختر به دنیا آوردی؟نمی دانم مادرت چقدر از به دنیا آوردنت سرکوفت شنید و محکوم شد و توسری خورد به خاطر دخترزا بودنش؟نمی دانم تا زنده بود به گوشش خورد که جنسیت بچه ربطی به مادر ندارد و هر چه هست به پدر مربوط می شود؟اصلن خودت این را فهمیدی بالاخره یا نه؟لباس پسرانه تنت کردند و موهایت را کوتاه یا نه؟خواهر کوچکتر هم داشتی؟اگر داشتی اسم او چه بود؟چند سال عمر کردی؟در این سال ها چند بار صدایت زدند؟چند بار اسمت مثل خاری در قلبت فرو رفت؟آنقدر خوشبخت بودی از دختر بودنت راضی باشی یا به داشتنش عادت کردی و شرم و خجالت جزئی همیشگی از وجود تو شد و پذیرفتی که از اول هم اضافی بودی،کسی منتظرت نبود و آمدنت کسی را خوشحال نکرد؟عقده هایت را چطور،سر ِ که خالی کردی؟ عاشق شدی یا نه؟اگر شدی به چه اسمی خطاب شدی وقتی با تو عشق می ورزیدند؟برای دخترت چه جوابی داشتی وقتی از اسمت می پرسید؟...

من چیزی از تو نمی دانم.آخر از یک آگهی ترحیم بدون عکس که فقط اسم شوهر و پسرت در آن نوشته شده چه چیزی دستگیر آدم می شود؟آنقدر اسم خودت در نظرم درشت آمد که اسم آنها را هم به یاد نمی آورم.اصلن چطور می توانم تو را بفهمم وقتی از جنس تو نیستم و تا امروز حتا نمی دانستم که "دختر بس" اسمی ست برای دختران؟ 

  
نویسنده : امیر ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩
تگ ها :

فرهنگ نسبی و نسبیت فرهنگی

برای بسیاری از کسانی که جرات پرسشگری و شک کردن در امور به ظاهر مسلم را به خود داده اند، همواره پرسش هایی از این دست پیش آمده که آیا آنچه که من به نام حقیقت به آن دست پیدا کرده ام تنها دریافت شخص من از جهان و مافیها ست و نتیجه اش هر چه هست برای خودم قابل استفاده است یا چیزی ست قابل تعمیم و مورد استفاده برای  سایر انسان ها؟مبنای دریافت من و روش رسیدنم به این حقیقت چه بوده است؟حقیقت ِ دست یافته متاثر از کدام ویژگی های فردی و اجتماعی من به دست آمده است؟تجربه ی جمعی و تاریخی چه کسانی در کسب این دستاورد ارزشمند دخیل و تاثیر گذار بوده است؟حقیقت دست یافته ام مثل خودم تا چه حد محدود به زمان و مکان است و آیا نیاز به بازنگری و مورد پرسش قرار گرفتن دارد یا نه؟اگر فکر می کنم با کسانی در انتفاع از این حقیقت هم -منفعتم مبنای این تشابه و یکسانی و هم-سرنوشتی چه چیزی است؟حق و حقیقت سایر انسان ها چه جایی در کنار آن دارد؟ و ... .

تمام این ها و پرسش های دیگری که به ذهن من نمی رسد سوالاتی ناشی از درایت و انصاف فرد پرسشگر است.اضافه کنم که اگر حقیقت در ارتباط با واقعیت موجود شکل می گیرد و متاثر از عمل فردی و جمعی انسان در قبال دنیای اطرافش است بدون شک تمام آنچه که ما به عنوان امور مسلم و حقیقت ناب می پنداریم باید همواره در معرض شک و بازنگری و برخورد با واقعیت ِ هر دم زنده و جاری قرار بگیرد. چیزی که من می خواهم به آن اشاره کنم این است که این شک اصولی و منطقی گاه جای خود را به شکلی از شکاکیت می دهد که حتا از هر گونه توافق جمعی بر سر مسائلی بدیهی مثل حقوق اولیه ی انسان سر باز می زند و هرگونه دریافت مشترک از برخی واقعیت ها را غیر ممکن و بی فایده می داند.این شکل از شک آوری خود را در مقابل هر گونه ایدئولوژی فراگیر و مسلط قرار می دهد و جایی برای دریافت های فردی و جزء باز می کند و تا اینجا ظاهری کاملاً رادیکال به خود می گیرد. اما طنز تلخ قضیه اینجاست که عملاً در بسیاری مواقع از جمله در حوزه ی حقوق بشر در کشورهای موسوم به جهان سوم این انگاره ی رادیکال در خدمت محافظه کارترین و بی اغراق مرتجع ترین حکومت ها و ایدئولوژی های بنیادگرا قرار گرفته است. به بهانه ی اینکه "فرهنگ خودشان" است و قبولش دارند و فرهنگ پدیده ای نسبی است و نباید فرهنگ غرب و دستاوردهایی مثل حقوق بشر را به همه ی دنیا قابل سرایت دانست ، از نظر سیاسی در مقابل جنایات سازمان یافته ای که صورت می گیرد خلع سلاح و مجبور به سکوت می شود.توجه کنید که من نمی خواهم بگویم چنین انگاره ای موجب به وجود آمدن پدیده ای مثل " حقوق بشر اسلامی" شده است و یا موافق ختنه ی دختران در سومالی و زنده سوزاندن شان در برخی قبایل هندوستان است .ولی بدون شک در عدم شکل گیری اجماعی بین المللی علیه نقض اساسی حقوق ابتدایی انسان ها که به اسم فرهنگ و مذهب بومی رخ می دهد موثر است.

خلاصه ی کلام آنکه تشکیک در حقوق جهانشمول انسان ها کمکی به پویایی حقیقت نمی کند.وقتی کسی از ممنوعیت رابطه ی جنسی با کودکان دفاع می کند نمی تواند به بهانه ی فرهنگ و مذهب حاکم در نقطه ای از جهان، ازدواج با دختر بچه ی 9 ساله را بپذیرد.یا فلان فعال که علیه حکم اعدام مبارزه می کند نمی تواند قائل به محدودیت جغرافیایی برای ممنوعیت این حکم باشد چرا که در غیر اینصورت اصل مبارزه ی خود را زیر سوال برده است.

  
نویسنده : امیر ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩
تگ ها :

وامی از بامداد

 ...

زاری در باغچه بس تلخ است

زاری بر چشمه ی صافی

زاری بر لقاح ِ شکوفه بس تلخ است

زاری بر شراع ِ بلند ِ نسیم

زاری بر سپیدار ِ سبز بالا بس تلخ است.

بر برکه لاجوردین ِ ماهی و باد چه می کند این مدیحه گوی ِ تباهی؟

مطرب ِ گورخانه به شهر اندر چه می کند

زیر ِ دریچه های ِ بی گناهی؟

                                                                 بگذار برخیزد مردم ِ بی لب خند

                                                                                      بگذار برخیزد!

  
نویسنده : امیر ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

مدیتیشن

دردهایم را یکی یکی می شمارم

تا

 به خوابی آرام فرو روم.

  
نویسنده : امیر ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :

← صفحه بعد